خلاصه کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم

نویسنده : توماس پیکتی ، اقتصاددان فرانسوی

از کتابهای پرفروش اقتصادی و ….

خلاصه مقدمه نوشته دکتر دینی ترکمانی

جان کلام پیکتی : حقیقت عوامل موثر بر توزیع درآمد نه بهره وری عوامل تولید، بلکه ثروت موروثی و انباشت طبقه ثروتمند جامعه است.

در اصل پیکتی میگوید نظام بازار، کارایی لازم را ندارد و دولت باید در جهت افزایش عدالت اقتصادی، در تعیین نرخ مالیات و … با سختگیری بیشتری ورود کند. یعنی مثلا مالیات به شدت تصاعدی و در حد 80 تا 90 درصدی برای ثروت وضع کند. وی میگوید چنین کارهایی نه تنها بر خلاف تصورات قبلی مثل منحنی لافر و کوزنتس، کارایی را کم نمیکند و درآمدهای دولت را کاهش نمی‌دهد، بلکه موجب افزایش کارایی و درآمد دولت می‌شود.

البته میگوید چنین مالیاتی باید در سراسر جهان اعمال شود تا سرمایه جایی برای فرار نداشته باشد

[ولی آیا واقعا چنین کاری ممکن است؟ چون تمام کشورها به هر حال تمایل به عدم اجرای آن دارند تا هم سرمایه خودشان باقی بماند و هم سرمایه جذب کنند. اینجا کمی بحث کتاب آرمانگرایانه میشود]

خلاصه متن کتاب

تا حدود سال ۱۹۰۰ تورم خیلی کم بوده است.

اولین پولهای کاغذی در حدود سال ۱۷۹۰ به وجود آمد و کم کم پس از جنگ جهانی و عدم تبدیل پولهای فرانسه و انگلیس و آمریکا به طلا، شاهد تورم بودیم.

نظام مالی یورو بیشتر برای مقابله با تورم پدید آمد.

ساختار سرمایه از قرن ۱۸ تا حالا تغییراتی دارد. قبلا بخش عمده سرمایه ملی زمین، مخصوصا زمین کشاورزی بود و الان بیشتر مسکن است ولی در کل هم آن زمان و هم الان سرمایه ملی تقریبا هفت برابر درآمد ملی است و فقط در دوره ی جنگ جهانی این نسبت به حدود سه برابر رسیده.

فرانسه در تمام مدت سی سال با شکوه که رشد اقتصادی بالایی را تجربه کرده بود(حدود ۴۰سال قبل) یک الگوی اقتصاد ترکیبی داشت یعنی سرمایع داری بدون سرمایه دار یعنی ترکیبی از مالکیت خصوصی و دولتی. البته در این دوره بدهی عمومی بالا نبود.

یکی از سیاستهایی که در اروپا و آمریکا در قرن نوزده اجرا شد، کنترل اجاره بود. این سیاست عایدی مسکن را کم میکرد و تقاضا و قیمت مسکن را کاهش میداد.

در آمریکا سرمایه تقریبا برابر ۴۵۰ درصد درآمد است و نوسانات خیلی کمتری نسبت به اروپا داشته. سرمایه خارجی آمریکا گاهی منفی و گاهی مثبت بوده ولی در کل حجمش خیلی کم بوده و میشود آن را نادیده گرفت.

در کانادا بخش زیادی از سرمایه متعلق به خارجیان مخصوصا انگلیسی ها بوده (حدود ۲۵٪) ولی بعد جنگ های جهانی آنها مجبور به فروش داراییهایشان میشوند و الان سرمایه در کانادا حدود ۴۱۰٪ درآمد ملی است.

آمریکا در ۱۸۶۰ چهار میلیون نفر برده داشته و در سال ۱۸۶۵ برده دار لغو شده است.

در ۱۸۰۰ ۲۰٪ درصد جمعیت آمریکا برده ها بودند یعنی نزدیک یک میلیون از پنج میلیون نفر. در جنوب آمریکا تعداد برده ها بیشتر بود.

تا ۱۹۶۰ سیاهان فاقد بسیاری از حقوق بودند.

قانون دوم سرمایه داری میگوید: سرمایه به درآمد برابر است با نرخ پس انداز به نرخ رشد بلند مدت. یعنی کشوری که ۱۲٪ پس انداز میکند و نرخ رشد درآمد ملی اش ۲٪ باشد، سرمایه ای معادل شش سال درآمد ملی دارد. یعنی کشوری که بیشتر پس انداز میکند و کمتر رشد میکند، سرمایه اش جمع میشود و این اثر قابل توجهی در ساختار اجتماعی و نابرابری دارد.

در رابطه بالا، نرخ رشد جمعیت را باید به نرخ رشد اقتصادی اضافه کرد.

این قانون فقط در بلند مدت معتبر است.

سرمایه/ درآمد کشورهای ثروتمند از دو تا سه و نیم برابر در سال ۱۹۷۰ به چهار تا هفت برابر درآمد ملیشان رسیده هرچند که نوسانات زیادی هم داشته است. این یعنی شکل گیری سرمایه خصوصی و موروثی قوی در این کشورها.

علت: رشد اقتصادی و جمعیتی کمتر و خصوصی سازی و رشد قیمت مسکن.

در کوتاه مدت نوسانات و حباب قیمت املاک و مسکن موجب نوسان نسبت سرمایه / درآمد است ولی در بلند مدت نه.

مارکس میگفت نظام سرمایه داری گور خودش را می‌کند. چون سرمایه هی افزایش میابد و همین باعث کاهش نرخ بهره می‌شود و اهمیت سرمایه از بین می‌رود. پیکتی می‌گوید رشد سرمایه انسانی و تکنولوژی جلوی این فروپاشی را می‌گیرد ولی کلا رشد سرمایه و تکنولوژی منتج به عقلانیت دموکراتیک و شایسته سالاری نمی‌شود چون تکنولوژی، مثل بازار، نه محدودیت دارد و نه اخلاق.

در قرن هجده و نوزده اروپا رسیدن به رفاه و ثروت با کار و تحصیل خیلی دور از انتظار بود و درآمد ثروت موروثی خیلی بالاتر بود. بعد جنگ جهانی این مساله برای مدتی عوض شد و کار و تحصیل بیشتر افراد را به ثروت و رفاه میرساند.

در جوامعی با نابرابری متوسط، ده درصد بالایی جامعه مالک ۳۵٪ درآمد کار و سرمایه اند و ۵۰٪ پایین، مالک ۲۵٪ درآمدها و ضریب جینی متناظر آن ۰.۳۶ است.

نابرابری درآمد سرمایه کلا خیلی بیشتر از نابرابری درآمد کار است. در سرمایه، ۱۰ درصد مرفه مالک ۵۰٪ است و در کار، مالک ۲۵٪

برای مطالعه نابرابری نمی‌توان به شاخص های عددی زیاد اعتماد کرد چون مثلا معمولا بخشی از توزیع را به خوبی نشان نمی‌دهند(مثل جزییات دهک بالای درآمدی) لذا توجه به جدول توزیع مخصوصا به صورت صدک بهتر و کاملتر است.

امروزه در فرانسه درآمد سرمایه فقط در ۰.۱ درصد بالایی درآمد، بالاتر از درآمد کار است. یعنی افراد معدودی هستند که تقریبا لازم نیست کار کنند تا درآمد کسب کنند.

داده ها نشان میدهد که در صدک بالایی که سهم درآمد سرمایه بالاتر از کار است، بیشتر درآمد ناشی از دارایی های مالی مثل سهام است نه اجاره املاک. [پس در کشورهای اروپایی، مسکن زیاد کالای سوداگری نیست]

در آمریکا در زمان جنگ جهانی، نابرابری درآمد خیلی کم شد بطوری که دهک بالایی حدود ۲۵٪ از درآمد را میگرفت ولی بعدا این نسبت زیاد شد و در سال ۲۰۰۷ به بالاتر از ۵۰٪ رسید.

تحقیقات نشان میدهد یک علت نابرابری، سرمایه گذاری کم در آموزش بوده است.

در کشورهای اسکاندیناوی همین مساله (سرمایه گذاری در آموزش) موجب بهبود نابرابری شده است.

نهادهایی مثل اتحادیه کارگری که روی دستمزدها چانه زنی میکردند هم در کاهش نابرابری نقش دارند.

تا اوایل قرن ۲۰ در بریتانیا و سوئد دهک بالا، حدود ۸۰ تا ۹۰ درصد ثروت کل را داشتند ولی الان به ۵۰ تا ۶۰٪ رسیده است.

از نظر ثروت، آمریکا برابر تر از اروپا بود و حتی در برهه ای، از ترس اینکه نابرابری در حال نزدیک شدن به اروپا بود، مالیاتهای جدیدی وضع کردند ولی بعدا نابرابری ثروت بیشتر از اروپا شد.

در جوامع دهقانی قدیم نرخ بازده سرمایه بالاتر از نرخ رشد بوده و به همین دلیل نابرابری ثروت زیاد بوده و افزایش پیدا می‌کرده.

بحران ۲۰۰۸ به شدت ۱۹۳۰ رکود ایجاد نکرد چون کشورها توافق کردند تا با فراهم کردن نقدینگی، جلوی ناکامی بانکها را بگیرند.

کشورهای توسعه یافته امروز یک دولت رفاه را ضروری میدانند و درآمد دولت در آنها حدود ۳۰ تا ۴۰٪ درآمد ملی است. با ارقام پایین تر، دولت رفاه کارایی ندارد و ممکن نیست.

نرخ مالیات بر درآمد قبل جنگ جهانی کمتر از ده درصد بوده و بعدا تا ۷۰ و برخی جا ها مثل انگلیس تا ۹۰ درصد بالا رفته و الان در حدود ۴۰ تا ۶۰٪ در بین امریکا و اروپا است.

مالیات تصاعدی هم قبل جنگ وجود نداشته.

در اروپا نوسان نرخ مالیات بر درآمدها کم بوده و الان هم حدود ۴۰ یا ۵۰٪ است ولی در آمریکا و انگلیس این نرخ در زمانی تا ۹۰٪ بالا رفت و بعد به زیر ۳۰ رسید. با این حال نرخ رشد واقعی (یا کم کردن رشد جمعیت) در اروپا و آمریکا یکسان بوده. یعنی کاهش مالیات موجب رشد بیشتر نشده است.

پیشنهاد پیکتی یک نظام مالیاتی فراگیر جهانی بر ثروت است که نرخ تصاعدی داشته باشد. و پیشنهاد بعدی،دولت اجتماعی است.

در مالیات جهانی بیشتر مقصود این است که یک سیستم یکپارچه و شفاف از هر نوع ثروت در جهان شکل بگیرد. 

ایده کلی برای کنترل سرمایه در قرن حاضر، مالیات بر سرمایه است ولی اولا در یک کشور به تنهایی نمیتواند اجرا شود. ثانیا باید دارایی ها مرتب ارزیابی شوند و مالیات تصاعدی براساس آخرین ارزیابی گرفته شود.

در چین کنترل شدید روی سرمایه گذاری در شرکتهای سودآور و همچنین خروج سرمایه وجود دارد. به همین دلیل چین از بسیاری از بحثهای این کتاب مستثنی است.

در کشورهای ثروتمند، بدهی ها در حدود ۹۰٪ تولید ناخالص داخلی است و در کشورهای فقیر حدود ۳۰٪.

دولتها میتوانند با یک مالیات بر سرمایه و اگر نشد، با تورم، بدهی را صفر کنند. ولی مالیات خیلی بهتر است.

طلا این مشکل را دارد که اگر منابع آن ثابت باشد، قیمتها با رشد بهره وری، کاهش میابد و اگر منبع جدیدی از طلا کشف شود، قیمتها زیاد میشد. یه همین دلیل میگوید بازگشت به طلا بعید است و کینز هم میگوید نظام پولی طلا بقایای بی تمدنی و توحش است! [این بحث جای نقد دارد. چون در همین کتاب هم می‌بینیم که تا زمانی که پول به پشتوانه طلا چاپ میشده، تورم و مشکلات مرتبط با آن وجود نداشته است.]

خیلی روی شفافیت نظامهای مالی تاکید دارد و این حرف چیزی است که شاید به FATF میرسد.

اروپا تا حدودی در حال نزدیک شدن به یک نظام مالی متحد و یکپارچه است ولی هنوز زمان میبرد که اصلاح شود.

تعارض اصلی سرمایه داری r>g است یعنی بازده بیشتر از رشد و این یعنی ثروت انباشته شده، بیشتر از دستمزد رشد داشته.

رشد حتی با سرمایه گذاری در آموزش هم در بلندمدت بیش از ۱.۵٪ نمیشود. مگر بعد از جنگ یا کشورهای در حال توسعه مثل چین.

پیکتی میگوید وقت زیادی از اقتصاددانان صرف کارهای عددی می‌شود که نتایج مفیدی ندارند. روشهای جدید اغلب منجبر به غفلت از تاریخ می‌شود. در حالی که مهمترین منبع یادگیری ما، تاریخ و تحلیل آن است.

او میگوید همه باید به مساله پول و اندازه گیری و بررسی تحولات آن بپردازند تا منافع خودشان و جامعه را تامین کنند. [کاری شبیه به اینکه همه در ایران نرخ تعادلی ارز را محاسبه کنند و آن را در معاملات خود لحاظ نمایند تا از منافع این کار کل جامعه سود ببرد]

خلاصه آنکه:

  • تا زمانی که طلا پشتوانه بود یا سکه طلا و نقره رواج داشت، تورم بسیار پایین بود.
  • نرخ پس انداز به نرخ رشد بلند مدت = میزان سرمایه به درآمد. در آمریکا و اروپا نزدیک 4 تا 7 است.
  • سرمایه داری به راحتی دچار فروپاشی نمی‌شود ولی باید جلوی نابرابری را گرفت.
  • به شاخص های عددی مثل ظریب جینی نمیشود اعتماد کرد، بلکه باید جدول توزیع درآمد را بررسی کرد.
  • در اروپا نابرابری کمتر است چون نرخ مالیات همچنان بالاست و نرخ مالیات بالا هم باعث کاهش رشد اقتصادی نمشود.
  • یک راهکار کاهش نابرابری، سرمایه گذاری بیشتر در آموزش است.
  • باید تاریخ را مطالعه و بررسی کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *